تبلیغات
 مطلب + عکس /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">
مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.

تاریخ : دوشنبه 1 تیر 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سیاه بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که
 تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
 حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...

*
*
چه خوب و دوست داشتنی اند انسان هایی که وقتی به منزلت و مقامی دست پیدا می کنند، مردم و گذشته شان را فراموش نمی کنند...


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.
و امّا در نزدیکی بساط کفاش،
 حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ...
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ...

کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
 آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...!
از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ...

تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده .

*
*

 پول، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و هر چیزی به حد و اندازه اش برای انسان خوب است.

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:38 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
این رو بخونید:

when i was 15



شرط می بندم خونیدنش "ون آی واز پونزده".....

مگه نه؟؟

چند نفر درست خوندن؟؟؟


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
گرخیدن چیست ؟!؟!؟؟!

حرکتیست غیرارادی که دانشجو موقع دیدن سوالات برگه امتحان و همچین استاد موقع دیدن پاسخ دانشجو به سوالات برگه به وجود میاید


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
یه موقعی توی مراسم عقد سکه هدیه میدادن، بعد شد نیم سکه، بعد ربع سکه، بعد این سکه‌های یک گرمی و نیم گرمی «پارسیان» و این چیزا اومد ...
عنقریب روزی فرا میرسه که به عروس و داماد فقط بتونیم بگیم "آفرین" :| :|

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
- ولی اینکه با این همه تورم هنوز «رنگارنگ» صد تومنه نشون میده نامردا قبلا چقد گرون می فروختنش!
تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
چه جالبه :

کارت شارژیو که مغازه دار ۴۸۰۰ میخره

و ما ۵۱۰۰ میخریم

و ۴۹۰۰ شارژ میکنه
بهش میگن ۵۰۰۰ تومنی!!!

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
عمق فاجعه رو زمانی درک کردم که افغانیا گفتن ایران دیگه جای موندن نیست...

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
شما هم از صدای خودتون تو فیلم ها حالتون بهم میخوره ؟؟

عایا؟؟


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:06 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
تو یه پیجی یه استاتوس زده آیا میدانستید justin bieber اصلیتی ایرانی دارد؟ 

اسم او جاسم بابایی است …

بعد یه بنده خدایی با روحیه ی لطیفش اومده کامنت گذاشته

به سلامتی روح آریایی و خون پاک آریایی که تو وجودشه!!

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
طرف به انگلیسیه میگه اسمت چیه؟میگه وات هستم ، جیمز وات...

انگلیسیه میپرسه اسم تو چیه؟ طرف میگه باس هستم ، عـَب باس!
تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

آیا میدانستید در ایران هنگام رد شدن از خیابان های یک طرفه

اگر دو طرف را نگاه نکنید میمیرید !؟


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:

عجب بد شانسی‌ای آوردی

پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.

این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی‌ای

آوردی!

اما پیرمرد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن

اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.

باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد

جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”

در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.

آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند

راه برود، از بردن او منصرف شدند/

“خوش شانسی؟ بد شانسی؟ چـــه می‌داند؟

هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد.

یک روی خوب و یک روی بد.

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.

زندگی سرشار از حوادث است…


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

یام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین / روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ، ا

ی تو گرداننده ی مهر و سپر / برترینش کن برایم این زمان و این زمین . . .
عید نوروز بر شما مبارک

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دستهای پر گل اند این شاخه ها ، بهر نثار
با پیام دلکش ” نوروزتان پیروز باد ”
با سرود تازه ” هر روزتان نوروز باد ”
شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از امید
تا جهان باقی است این آئین جهان افروز باد . . .

 


پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

پیام نوروز این است
دوست داشته باشید و زندگی کنید ، زمان همیشه از آن شما نیست . . .

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند . . .

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

نوروز ، یادگار ماندگار یاران دیروز این دیار
و پاسداشت پاکی ها ، نیکی ها و پهلوانی ها بر همه ایرانیان نیکوسرشت خجسته باد . . .

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

عقل تکرار را نمی پذیرد ، اما احساس آری
طبیعت نیز دوستدار تکرار است
طبیعت را ساخته اند از تکرار
تکرار بهار مبارک . . .

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

و انتهای این قصه‌ی سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود
تا رسیدن سال نو ، تنها یک سلام خورشید باقی ست . . .
هزاران تبریک

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

هموطن نوروز تو پیروز باد / ای وطن هر روز تو نوروز باد
بعد از این هر روز بهتر روز ما / جاودانه تا ابد نوروز ما . . .
سال 1394 بر شما مبارک

 

پیام تبریک سال نو،متن ادبی تبریک سال نو

 

خداوندا ، در این آخرین روزهای سال
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد ، آمین . . .
نوروز 1394 بر شما مبارک


تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | 11:19 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | پرشین تم | بک لینک