تبلیغات
 مطلب + عکس /style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی ا‌ست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم..

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
همیشه آغاز راه دشوار است

عقاب در آغاز پر کشیدن، پر می ریزد

ولی در اوج، حتی از بال زدن هم بی نیاز است ...

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

لبخندبزن: وقتی باخانواده ات دورهم جمع شده اید.. خیلی هاهستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!

لبخندبزن: وقتی داری سرکارت میروی.. خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند

لبخندبزن: چون توصحیح وسالم هستی.. خیلی ها هستنددارندبخاطربازگشت سلامتی شان میلیونهاخرج میکنند...


لبخندبزن: چون تو زنده ای وروزی داده میشوی وهنوزفرصت برای جبران مافات داری... مرده هایی هستندآرزوی بازگشت به زندگی رادارندتاعمل صالحی انجام بدهند..اما هیهات!

لبخندبزن: چون تو"الله"را داری و اورا می پرستی وازاو طلب کمک میکنی... کسانی هستندکه برای گاو سجده میکنند.

لبخندبزن: چون "تو"خودت هستی.. وخیلی ها آرزو دارند که چون"تو"باشند.
وهمیشه فرهنگ لبخندرا درمحیط زندگی خودت منتشرکن

تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
امام علی علیه السّلام فرمودند: از سه چیز نباید حیا داشت: خدمت كردن مرد به میهمانش، برخاستن از جایش به احترام پدر و معلّمش، و حق خواهى، اگر چه اندك باشد.

متن حدیث:

ثَلاثٌ لا یُستَحیى مِنهُنَّ : خِدمَةُ الرَّجُلِ ضَیفَهُ وَ قِیامُهُ عَن مَجلِسِهِ لأَِبیهِ وَ مُعَلِّمِهِ وَ طَلَبُ الحَقِّ وَ إن قَلَّ ؛

«غرر الحكم و درر الكلم،حدیث4666» 


تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1396 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی
نگاهی به ساعتت
و نگاهی به خود خودت در آینه
و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی
صبح بخیر عزیزم وقت کم است

لطفا مرا بیشتر دوست بدار
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی
بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1396 | 07:04 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

دست نوشته ای از شهید احمد رضا احدی:

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

چه كسی می داند جنگ چیست؟چه كسی می داند فرود یك خمپاره قلب چند نفر را می درد؟چه كسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا كه اینجا نباشد، یعنی اضطراب كه كودكم كجاست؟جوانم چه می كند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما كجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟

كدام دختر دانشجویی كه حتی حوصله ندارد عكس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟آن مظاهر شرم و حیا را چه كسی یاد می كند كه بی شرمان دامنشان را آلوده كردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.كدام پسر دانشجویی می داند هویزه كجاست؟چه كسی در هویزه جنگیده؟كشته شده و در آنجا دفن شده؟

چه كسی است كه معنی این جمله را درك كند: نبرد تن و تانك؟! اصلا چه كسی می داند تانك چیست؟چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانك له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل كنید؟گلوله ای از لوله دوشكا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیك می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ كرده و گذر می كند،حالا معلوم نمایید، سركجا افتاده است؟كدام گریبان پاره می شود؟كدام كودك در انزوا و خلوت اشك می ریزد؟و كدام كدام ………….؟

توانستید ؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با كمی دقت بیشتر حل كنید.

هواپیمایی با یك و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندكروزی را كه با سرعت درجاده مهران – دهلران حركت می نماید، مورد اصابت موشك قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم كنید كدام تن می سوزد؟ كدام سر می پرد؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون كشید؟چگونه باید آنها را غسل داد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش كنیم؟چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار كلمات كهنه كتاب لانه بگیریم؟كدام مسئله را حل می كنی؟ برای كدام امتحان درس می خوانی؟

به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟كدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟

هیچ می دانستی؟ حتما نه! …

هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی

و آنگاه كه قطره ای نم یافتی؟

با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی؟

اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد!!

اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی،

اگر جعفر و عبدالله نیستی،

لااقل حرمله مباش!

كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد….


صفایی ندارد ارسطو شدن                    خوشا پر كشیدن، پرستو شدن

تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
یك خروس به نام جیانی در استان توسكانی ایتالیا در میان حیرت كارشناسان به یك مرغ تبدیل شد و شروع به تخم گذاشتن كرده است!. 
جیانی ابتدا یك خروس اصیل بود و هر روز صاحبانش با بانگ قوقولی قوقوی او از خواب بیدار می شدند.

تا اینكه یك روز روباهی وارد مرغدانی مزرعه محل اقامت جیانی شد و تمام مرغ های او را كشت. چند روز بعد جیانی در میان شگفتی صاحبانش شروع به تخم گذاشتن كرد و برای در آمدن جوجه ها روی تخم ها نشست. و به این ترتیب زندگی مرغانه جیانی شروع شد.

با پخش گزارش این خبر در مطبوعات محلی استان توسكانی ایتالیا ، كارشناسان سازمان فائو وابسته به سازمان ملل متحد به مزرعه محل اقامت جیانی رفته و از این خروس سابق آزمایش دی ان ای كرده و اكنون در حال بررسی دی ان ای جیانی هستند تا به علت تغییر جنسیت او پی ببرند.

یك كارشناس فائو گفته است : شاید جیانی دارای یك ژن بقای ماكیان اولیه باشد. با مرگ تمام مرغ ها جیانی برای حفظ نسلش چاره ای نداشت تا تبدیل به مرغ شود.

شاید با كشف این راز ، یك مساله مبهم قدیمی حل شود و آن اینكه « اول مرغ وجود داشته یا تخم مرغ». 

پروفسور دوناتو ماتاسینو كه سرپرستی آزمایش ها روی این خروس را به عهده دارد، می گوید: این خروس - مرغ روز سه شنبه با قطار به آزمایشگاه های كونسدابی در ناپل فرستاده شده تا تحت یك رشته آزمایش های رفتاری و ژنتیكی قرار گیرد. این كار به ما امكان می دهد تا این ژن عجیب تركیبی را رمز گشایی كنیم .

از سوی دیگر، یك سخنگوی راه آهن ایتالیا گفت: جیانی در یك قفس همراه با اسكورت مسافت 300 مایلی تا ناپل را پیمود. 

اوافزود: ما به این دلیل جیانی را در قطار پذیرفتیم زیرا یك مسافر غیر عادی بود. ما برای این سفر از او پول بلیت نگرفتیم زیرا در طول مسیر برایمان یك تخم گذاشت!. 


خروسی از ترس مرغ شد!



تاریخ : پنجشنبه 1 بهمن 1394 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.

تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی، صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سیاه بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند.
زنان و مردانی که
 تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند، ریاضت می کشیدند تا نمیرند...
آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند...
با این افکار خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید...
آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت...
اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند.
 حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند...
سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بود کارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند...
اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود...
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بود را در میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم ...

*
*
چه خوب و دوست داشتنی اند انسان هایی که وقتی به منزلت و مقامی دست پیدا می کنند، مردم و گذشته شان را فراموش نمی کنند...


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:53 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.
و امّا در نزدیکی بساط کفاش،
 حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ...
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ...

کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
 آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...!
از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ...

تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده .

*
*

 پول، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و هر چیزی به حد و اندازه اش برای انسان خوب است.

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
این رو بخونید:

when i was 15



شرط می بندم خونیدنش "ون آی واز پونزده".....

مگه نه؟؟

چند نفر درست خوندن؟؟؟


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
گرخیدن چیست ؟!؟!؟؟!

حرکتیست غیرارادی که دانشجو موقع دیدن سوالات برگه امتحان و همچین استاد موقع دیدن پاسخ دانشجو به سوالات برگه به وجود میاید


تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
یه موقعی توی مراسم عقد سکه هدیه میدادن، بعد شد نیم سکه، بعد ربع سکه، بعد این سکه‌های یک گرمی و نیم گرمی «پارسیان» و این چیزا اومد ...
عنقریب روزی فرا میرسه که به عروس و داماد فقط بتونیم بگیم "آفرین" :| :|

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
- ولی اینکه با این همه تورم هنوز «رنگارنگ» صد تومنه نشون میده نامردا قبلا چقد گرون می فروختنش!
تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات
چه جالبه :

کارت شارژیو که مغازه دار ۴۸۰۰ میخره

و ما ۵۱۰۰ میخریم

و ۴۹۰۰ شارژ میکنه
بهش میگن ۵۰۰۰ تومنی!!!

تاریخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : محمد رضا قاسملو | نظرات

تعداد کل صفحات : 16 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | پرشین تم | بک لینک